شرمنده ام ! با فراموشی یادها وخاطره ها توام نمی کنم! بلاتکلیف را، همان کتابی که با رویایش بزرگ شدی! همان کتاب توقیفی پارسال را می گویم! هی!، گاه به گاه من به تو باشد!!! خدای عزیزم، اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه زیباست (چون دلی زیبا داره)، درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)، قدرتمند و قوی و استواره چون تو پشت و پناهش هستی، و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه. حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو باتمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود. دوستت دارم دوست عزیزم ! باغبون خسته سکوت کرد... ديگه نمي خواد باغبون باشه، مي خواد مسافر سرزمين تنهايي باشه... ياد گل باغ، اما تو ذهنش بود... گلي که با وجود تمام مهربونياش، زيبايياش، اما خارهايي داشت که گهگاه دست باغبون رو زخمي مي کرد و بي خبر بود که دل باغبون رو خون مي کنه... گلي که بعد از فرو کردن هر خاري به دست باغبون عذر ميخواست و باغبونم هر بار مي پذيرفت...بار آخرم باغبون پذيرفت و سکوت کرد اما نفهميد چي شد که گل، باز عصباني شد و باغبون خاموش شد و حالا مي خواد که بره، شايد خواست گل هم همينه صداي قدمهاي باغبون ديگه جوون و محکم نيست حالا ديگه صداي قدماش آروم و با طمأنينه هست اين اون با غبوني که روز اول وارد اين باغ شد نيست و خوب مي دونست که باغبون تازه در راه بد جوری دلم تنگه قلبش ولی از سنگه حرفاش پر تردیده چشماش پر نیرنگه دیروز شنیدم گفته اسمم واسه اون ننگه رویام دیگه پژمردس عشقش دیگه کمرنگه کوک دل بیمارم با غصه هماهنگه چشمم به در و گوشم در حسرت یک زنگه بین من و عشق اون تو میدون دل جنگه بازم اگه برگرده دل عاشق و یکرنگه هميشه آبی ٬ هميشه آرام ٬ ميان موجی از دلواپسیها ٬ هميشه غمين به که آويزم ميان اين همه دلتنگی؟ ميان اين خزان نو رسيده بهار؟ به که برم شکايت اين خاک سرد ؟ شکايت غريبانه اين سفر بی کلام ؟ سفرت مثل خواب است هنوز ٬ مثل بی باوری يک حقيقت گنگ مثل ستاره ای که نمی بينمش و می دانم حتما جايی هست ميان ابرهای ناخوانده آسمان مثل ستاره ای که نمی بينمش و شک می کنم به توانايی چشمانم ٬ نه به حضور پر بخشايش آن سفرت مثل هر بار نيست غريب است آتش می زند دلم را بند می آورد نفسم را دريا مي کند چشمانم را و هنوز چند روز نگذشته از بدرقه بی آبش ٬ تنگ ميکند سينه ام را غصه ام می گيرد از اين بی اعتباری شرمناک ٬ در پيش خدا همان شب که گفتی : "دعا کن برای رفتن بی زحمتام " دعا نکردم و شنيد خدا دعای نکردهام را ! اما در شب پر آشوب مرگ ٬ که دعا کردم برای نرفتنات به زاری ٬ به فرياد ٬ به درد نشنيد خدا دعای کرده ام را! سفرت مثل بی باوری يک خواب است هنوز و يادت ٬ مرثيه حزن انگيز حسرت و وداعت ٬ مثل ريزش ناگهانی سبزترين برگ ٬ برای رد ادعای شوم فصلی که گمان میکند آغاز بهار دلکش زندگی است . سفرت مثل خواب است هنوز مثل خواب مثل خواب... " گشته خزان نوبهار من بهار من رفت و نيامد نگار من نگار من سپری شد شب جدايی به اميدی که تو بيايی آخر ای اميد قلبم ......" اگر دلي نباشد كه تو را دوست بدارد و دلي كه تو او را دوست بداري غبار پراكنده اي خواهي بود. زندگی، تصویر نیلوفرهای، عاشق است، در قاب چشمان، مسافران عاشق، که از دیدن باران، جغرافیای خوشبختی را، در شبنم دستهایشان ، جستجو میکنند. زندگی، ردّ پای، خورشید است، که از میان ، پاییز زخمی، پدیدار می شود. زندگی، طعم چند، شاخه نبات، و بوی شکوفه های، نارنج است. زندگی ، رقص محبوب، شقایق هاست. شبهاي زمستاني قلبم را چراغي نيست و ظلمت روحم را،
گفته بودم ،
دست بر دیوار دور آن ور دریا نمیزنم!
و تا هزاره ی شمردن اشکها، چشم می گذارم!
گفته بودم،
غبار قدیمی خاطرات تقویم را
گفته بودم ،
صدای سرد سکوت درد این سالهای دربه در
با سرود و سماع شادی دوباره، بر هم نمی زنم
اما دوباره دل دل این دل درمانده
ما را میهمان سایه گاه خاموش کتاب و کاغذ کرد!
همیشه همسفر حدود تنهایی ام!
بگذار که این دفتر هم ،
گزینه یی از سخنان بی پناه،
خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت
نيم نگاهي کرد به گل و او رو سپرد به خالقش
در باغ رو باز کرد و شد مسافر سرزمين
مي گويند هر كس خود را بشناسد همه مردم را خواهد
شناخت اما من مي گويم " هر كس به مردم عشق بورزد
خود را خواهد شناخت.
يكديگر را دوست بداريد اما محبت را به چيزي مقيد
نسازيد بلكه محبت بايد درياي خروشاني ميان ساحل جانهايتان باشد.
زندگي بد ون عشق همچون درختي است بدون شكوفه
و ميوه ,عشق بدون زيبائي همچون گلي است بدون بو و
ميوه اي بدون دانه , زندگي و عشق و زيبائي سه
اصل در يك ذات مستقل و مطلق اند كه نه تغيير پذيرند
و نه جدائي پذير.
كجاست آن كيميا گري كه از عناصر جانش مقداري
از مهرباني ,احترام,شوق, صبر, سوز درون, حيرت و
آمرزش بردارد وآنها به هم آميزد واز آنگوهري را
استخراج كند كه آن را عشق مي ناميم.
....عشق نيازي است بي پايان....
روشنايي ودر انزواي تنهائيم كور سوي اميد را نمي بينم
چه بس شبها كه دلتنگي صورتم راشسته و خواهد شست
وچه بسيار روزهايي كه بي قرارت بودم ولي ...
غم هجران لحظه به لحظه به مرگ نز ديكترم خواهد كرد
وهيچ كس راز دلتنگيهايم را نخواهد فهميد وهيچ چيز برلب
نخواهم آوردچرا كه من گر فتار سنگيني سكوتي هستم كه
گويا قبل از هر فريادي لازم است...![]()
| Design By : Night Melody |


